مقدمه  
   سر و کار داشتن و انگیختن تحولی در او بدون داشتن تصویر و توصیفی جامع از او میسر نیست0از این رو در هر نظام تربیتیِِ ، توصیف انسان به مثابه ی سنگ بنای آن است، زیرا همه ی اجزای نظام تربیتی اعم از مفاهیم ، اصول ، روشها و مراحل تربیت به نحوی ناظر به وضع انسان است0در نوشته ی حاضر نیز این ترتیب و ترتب،رعایت خواهد شد0 برای به دست آوردن توصیف انسان در قرآن،نخست با نگاهی تحلیلی،مفاهیم بنیادی مربوط به انسان را از نظر می گذرانیم و آنگاه مجموعه ی آنها را با نگاهی ترکیبی در نظر می گیریم و می کوشیم ویژگیهای این انسان یکپارچه و زنده را مشخص کنیم0 1- نگاه تحلیلی: واژه ها و مفاهیم بنیادی که در قرآن برای توصیف انسان به کار رفته( و می توان دیگر را به آنها باز گرداند) چنین است: روح ـ نفس ـ فطرت ـ عقل(تعقل) ـ  قلب ـ  اراده و اختیار ـ وجه امتی ـ محدودیتها اکنون به هر یک می پردازیم0   روح:      از آیات قرآن چنین مستفاد می شود که روح، موجود سماوی است و عامل حیات می باشد0به ظهور رسیدن حیات در هر مرتبه ای،منوط به تعقل گرفتن روح است0      در قرآن گاهی روح به صورت مطلق به کار رفته(الرّوح) و گاه به نحو مقیّد ( بِروح مِنه، بِروح مِنّا، روحی)0مورد اول به همان موجود سماوی که حیات بخش و حیات آفرین است اشاره دارد و مورد دوم به اضافه های او که موجد حیات است0 بنا براین هرگاه میزان و مرتبه ای از روح در موجودی یافت شود باید آن را به عنوان افاضه نگریست،به همین سبب هرگز، روح به خودموجودی که در معرض آن قرار گرفته،نسبت داده نشده بلکه همواره به جهت اضافه ای آن،توجه داده شده است ( بِروح منه000)0در رابطه با انسان،افاضه ی روح به دو گونه مطرح شده است:یکی روح نفخه ای و دیگر روح تأییدی0      روح نفخه ای، موجود حیات مشترک بین انسانهاست( وَ نَفَختُ فیهِ مِن رُوحی،حجر:29)، اما روح تأییدی،حیات طیّبه را به وجود می آورد که مختص انسانهای مؤمن است(اُولئکَ کَتَبَ فی قُلُوبِهِم الایمان و ایدهم بروح منه ، مجادله : 22 ). پس با نفخه روح « حیات انسانی» ایجاد می شود و با تأیید روح با و این حیات که شریف و گرانمایه است ، به عنوان تأیید ذکر شده است 0 نفس :     کلمه نفس بخودی خود ، معنای روشنی ندارد و معنی آن بسته به چیزی است که به آن اضافه شود0 مثلاً نفس الشیء است، و نفس الانسان به معنی انسان 0 بر این اساس ، کلمه نفس برای تأکید لفظی بکار می رود ، مثلاً گفته می شود      « جاءَ نی زید ٌ نَفسُه »: زید خودش پیش من آمد 0 در پاره ای از آیات قرآن ، کلمه نفس به این معنی بکار رفته و معنای دیگری ندارد مانند « ویحَذِّرکُم الله نَفسَهُ » آل عمران :28:«خداوند شما را از خودش برحذر می دارد 0»     اما بهر حال کلمه نفس ، استعمال معینی یافته و بطور خاص در مورد شخص انسان ( یعنی مجموعه بدن و روحی که به آن تعلق گرفته ) بکار رفته است0 در این استعمال ، نفس بخودی خود و بدون اینکه چیزی به آن اضافه شود، معنای مزبوررا متبادر می- کند0 در پاره ای از آیات که کلمه نفس در مورد انسان بکار رفته این معنی مراد شده است مانند : « مَن قَتَلَ نَفسَاً بِغَیرنَفسٍ 000»     مائده : 132 : « هر کس شخص را بدون عنوان قصاص در برابر قتل شخص دیگر ، بکشد 000 » در استعمال نهائی کلمه نفس ، این واژه تنها به معنی حقیقت وجود انسان است و به بدن او ناظر نیست 0 هر گاه کلمه نفس در رابطه با شناخت انسان مطرح می شود ( واز جمله در نوشته حاضر) ، معنای اخیر مورد نظر است0 نفس به حقیقت وجود انسان که زوال ناپذیر است اشاره دارد0 نفس ، عین بدن نیست اما با آن کاملاً اتحاد دارد و توسط بدن به دریافت لذات مختلف نایل می گردد 0      کشش نفس به طرف لذات ، « هوای نفس » نام دارد 0 هنگامی که هوای نفس مشتعل است ، نفس تنها به نیل و لذات می پردازد و از زیر پا گذاشتن حدود و ضوابط ابائی ندارد و از این رو نامی که به او تعلق می گیرد ، « امّارهٌ بالسوء »  ( فرمان دهنده بدی) است0      هنگامی که هوی فرو نشست ، نفس از تب و تاب می افتد و خود را می یابد( وجدان ) و در پی این خود یابی می تواند خارج از فرمان هوی ، ناراستیهای عمل خویش را باز یابد0 حاصل کار ، ملامت خود است . در این حال ، نفس به اعتبار لباس تازه ای که به تن کرده ، نام دیگری پیدا می کند( لوّامه: سرزنشکار)0     اگر نفس بتواند از این سرزنشها طرفی ببندد و خود را از فرمان هوی برهاند و حقیقیت خود را که مربو بیّت نسبت به ربّ خویش است باز یابد، آرامش خواهد یافت و ملامتی بر خویش روا نخواهد دید بلکه در خویش «رضا» خواهد یافت0 اکنون نفس را نام دیگری می سزد که «مطمئنّه» است 0     « یا اَیَّتُها النَفس المطمئنّه اِر جِعی اِلی رَبِّکِ را ضِیَّةً مَرضیّةً000»  فجر:027  « ای نفس مطمئنه به سوی ربّ خویش باز گردد درحالی که به او رضا داری و از اونیز000»     فطرت ( صِبغت ، عهد و میثاق ، حنیفیّت) :      در باب فطرت ، آنچه مسلّم است و از تصریح آیات و روایات به دست می آید این است که انسان در گیرودار خلق شدن، با معرفتی به ربّ خویش، سر رشته شده است،(فَطَرَ النا سَ عَلَیها000،روم:30)0 در آن هنگام که هیچ حجابی، میان انسان  و خویشتن او، حایل نشده بود،خداوند او را بر خویشتنش،شهید و شاهد گرفت( اَشهَدهُم عَلی اَنفُسِهِم،اعراف:172) او را بر خویشتنش حایل است0 از این رو زبان به مربوبیّت گشود و خدای خواند ( اَلَستُ بِربِّکُم قالوا بَلی)و بر این عهد و میثاق سر نهاد که کسی را ربّ خویش نگیرد0      همواره شرط زبان گشودن به ربوبیّت خدا، همین حضور در خویشتن است و اگر چیزی انسان را از این شهادت بر خویشتن منصرف سازد و او خود را جز از ورای حجاب، نبیند از ربّ خویش نیز محجوب خواهد ماند، چه ربّ ،میان انسان و خویشتن اوحایل است و اقرار به ربوبیّت در گرو شهادت بر خویشتن است 0      پس انسان ، بی رنگ نیست بلکه نگین جانش از پرتوی ربوبی، رنگین است ( صِبغَةَ الله وَ مَن أَحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَةَ: بقره 138 ) وتنها هنگامی از رنگ خود بی رنگ می گردد که خویشتن را اسیر رنگی دیگر کند0 امّا اگرخود را از « رنگ تعلّق » به غیر آزاد کند ، فطرت او آهنگ رفتن ساز می کند ، رفتن به سوی ربّ خویش، رفتنی از سر میل و رغبت و این « حنیفیّت» است 0 حنیفیّت ناظر به فطرت است؛ فطرتی که بر پا و استوار و راغب است 0        عقل ( حِجر، نُهیَه، لُبّ ):       معنای اصلی عقل، نگه داشتن و بازداشتن است0 « عَقَلَ لِسانَه » یعنی جلو زبان خود را گرفت0«مَعقِل» نیز به معنی دژ و بارو است0 به همین سیاق معنای اصلی عقل در سایر مشتقّات آن نیز ملحوظ است0      در فرهنگ قرآن، عقل، معنایی خاصّ دارد و نمی توان آن را با پاره ای از معانی متداول و مشهور این کلمه، یکی دانست0 مفاهیمی چون « قوّه ی تفکر»،«هوش»،« مُدرک کلّیات » و نظایر آن، با معنایی که قرآن برای کلمه ی عقل ، در نظر گرفته ، مطابقت کامل ندارد0      قرآن، بر اساس معنای لغوی عقل، آن را به معنی « بازدارنده از ضلالت » استعمال نموده است و این امر به وضوح در کلمات مترادفی که برای عقل به کار گرفته، دیده می شود0 خود کلمه ی عقل در قرآن نیامده ( و تنها به صورت فعلی استعمال شده است مانند یعقلون) اما مترادفهایی چون « حِجر» و « نُهیه» برای آن ذکر گردیده است0 در هر دوی این کلمات، معنای بازدارند گی اخذشده است0 حجر و تحجیر به معنی شنگ چین کذدن است و از همین رو به قوم ثمود که خانه های مستحکمی